از تو می سرایم

بانوی آفتاب

 ای از تبار درد

از تو

از تو که پرنده ی گنگ نگاهت

با سپیدی سنگ همنفس شد

از ناز سر انگشتانت

که نفس های فردا را

در تمنای پدر تکثیر می کرد

آنگاه که طعم دستانت

تپش درد را از صفحه ی

پیشانی پدر

   به خاکستر فراموشی می سپرد

از چشمه امن یجیب

که از تراوش سجاده دعایت

سایه امید را

به آبی آسمان

بال پرواز می داد

الهه صبر ،تندیس عشق

ام ابیها !

«منم پهلوی تو

شکسته و خسته!»

بیا

بیا و گیلاس خنده ات را

چاشنی لحظه ها یم کن

و حس بودن را

به تن یخ بسته غزلهایم

بنشان!!

 

 

فاطمه اسماعیلی

مربی ادبی مرکز فرهنگی هنری خورموج