شاهنامه شهادت
گفته اند برای سفر مهیا شوم . چمدانم را بر می دارم . لباس هایم را. کفشم را . دفترچه یادداشتم را و… دوربینم را هم بر میدارم تا لنزش چشمهای حافظهام باشد. روز سفر است .اصلاً فکر نمی کنم به راه ، به جاده ؛ به خود سفر، تنها به خودم میاندیشم و میگویم شاید خسته ام کند مسیر طولانی این سفر . شاید …به شلمچه نرسیده نظرم عوض می شود.
دیدن اروند کنار من را به یاد فیلمهای حاتمی کیا می اندازد .و نخل های بی سری که هنوزهم ایستاده اند . اتوبوس از پیچ و خم خاکی جاده میگذرد.به شلمچه میرسیم. بغل دستی ام می پرسد:شلمچه است؟ جوابش را نمی دهم.شاید کلماتم را گم کرده ام . انگار او هم منتظر جواب نیست . شلمچه جای دیگریست.این را با خودم میگویم و انگار جریانی در من راه می افتد .چشم می چرخانم. تابلویی می بینم . کلماتش از نگاهم رد می شوند: باوضو وارد شوید. چیزی وادارم می کند کفش هایم را دربیاورم و ناخودآگاه همچنان که آستین هایم راتا می زنم صلوات بیفتد روی لب هایم . اللهم صل علی….
آه دوربینم، دوربینم کجاست؟ باید عکس بیاندازم . تصویرها همه دیدنی هستند . تانک های زنگ زده ،خاکریزها ، پرچم های یا حسین،تیربارهای به جاماند ه از جنگ،چفیه ای که حضورش را بر پهنای شانه هایم حس می کنم،سیم خاردار هایی که انگار از فرط خستگی روی زمین دراز کشیده اند ،و آب، آبی که آنطرف تر ایستاده است، گوشه های غبار گرفته روحم را می تکاند و من تازه می شوم.
تاریخ تولدم را مرور می کنم . نکند جا مانده باشم . نکند کودکی را بهانه کرده باشم . نکند … اشک بر چشمانم پرده می اندازد . گریه نمیکنم . به خودم قوت قلب میدهم . چه معنی دارد که مرد گریه کند؟. اما اشک دست بردار نیست . تندتند پلک هایم رابه هم می کوبم و تنظیم لنز دوربینم را بهانه میکنم . چیزی نمی بینم . دوربینم را بالا می آورم و …چلیک! …عجب عکسی میشود. اما نه!، چشم های دوربینم هم خوب نمی بیند . اشک ها امانم را بریده اند . گریه نمیکنم. به سجده می افتم و آرام زمزمه میکنم “الا بذکرالله تطمئن القلوب” و اشک ها.. واشک ها… این همسفران در من رها ،پر می گیرند و من خاک نمناک را بو می کشم.
ما را به موزه می برند و تاریخ به تمام عظمت پیش چشمانم می ایستد . زل می زنم توی چشم های وطن و شاهنامه بلند شهادت را از از لابه لای رنگ های در هم تنیده ی اتفاق ها می خوانم . آه چه بر میهنم رفته است؟ برادران مرا چه کرده اند؟ با خودم می گویم یوسف را برادرانش به گرگ سپردند چه شد که برادران دینی من در آن سوی مرز برای ما گرگ شدند؟
در موزه، هشت سال دفاع را ورق می زنم و خودم ورق می خورم چونان کتابی که در مسیر باد .
چه میدیدم؟ عکس ها حرف میزدند ، مجسمه ها حرف می زدند ، اشیاء حرف می زدند و چه حرف های سختی!!!! و چه حرف های سنگینی!!!! . موزه می گفت که آنها سینه سپر کرده است . میگفت مثل کوه ایستاده اند . می گفت تیرها توی سینه هاشان جا خوش کرده اند . میگفت شهید شده اند . می گفت موقع جان سپردن نمی ترسیده اند . یاد آن شعر می افتم:
تیرها سمت او نمیرفتند
او، ولی روبه تیرها میرفت
زیر لب یا حسین(ع) میگفت و …
رو به پایان ماجرا میرفت
جایی خوانده بودم که :«أذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر ، الذین أخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله »
به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل گردیده ، اجازه جهاد داده شده است ؛ چرا که مورد ستم قرار گرفته اند ؛ و خدا بر یاری آنها تواناست .
قرآن کوچک جیبی ام را در می آورم و به دنبال آیه۱۱۱ سوره توبه می گردم.: “خداوند جان و مال مؤمنان را در ازای بهشت از آنان خریده است، همان کسانی که در راه خدا کارزار می کنند و می کشند و کشته می شوند. این وعده به راستی و درستی در تورات و انجیل و قرآن بر عهده او است. ” اندکی آرام می شوم . بهشت وعده گاه خوبی است. و یاد خودم می افتم . و تمام سال ها مثل فیلم از جلوی چشم هایم میگذرد. راستی من هم به بهشت خواهم رفت؟
همه چیز را با خود مرور می کنم. همه چیز را و ناخودآگاه تصویر روز عاشورا در ذهنم جان می گیرد. نیزه شکسته ها ،خون ، بدن های پاره پاره ،…و شهادت . براستی اینجا چقدر شبیه کربلاست.
با خودم روراست باشم بهتر است . تا حالا مرگ را اینقدر حقیر ندیده بودم. همیشه مرگ را از پشت شیشه های کوچک و مشجر آمبولانس هایی دیده ام که آژیر میکشند و ضجه های کسانی که بیمارستان فاطمه زهرا ۱ را بر میگردند و صوت قرآنی که از بهشت صادق۲ می آید. و ترس …ترس…ترسی که به جانم چنگ میاندازد .هرگز ندیده بوده ام کسی سر بگذارد روی پاهای عزرائیل و آرام به قصه پر از آرامش عروج گوش دهد. و مرگ رنگ ببازد و مرگ کوچک شود و مرگ نقش عوض کند . هرگز ندیده بوده ام .
اینجا شلمچه است و من نمی دانم با این همه نوری که از سمت خدا می وزد در کدام قسمت جهان ایستاده ام.
سید سعید مدنی پور - کارشناس روابط عمومی کانون استان بوشهر
زمستان ۱۳۹۰
۱- بیمارستان فاطمه زهرا (س)؛ یکی از مهمترین بیمارستان های بوشهر
۲- بهشت صادق؛ گورستان و گلزار شهدای بندر بوشهر